مغازه آش فروشی
امروز در مسیرم به آشکده آبادان رسیدم؛ یکی از آشکدههای معروف شهر که بچههای خیلی خونگرم و درجهیکی هم دارد. قبلاً آنها را داخل تجمع دیده بودم.
اشاره کردم و گفتم: «یه لحظه تشریف میارید؟» آمد. نقشه را نشانش دادم و گفتم: «این نقشه جهانه، شاید قبلاً دیده باشین.»
گفت: «آره، داخل تجمعها دیدمش، ولی روایتش رو گوش نکرده بودم.»
همانجا ایستادم و روایت را برایش تعریف کردم. خیلی از روایت خوشش آمد و گفت: «کاش همه مردم این روایت رو میشنیدن و برای بقیه هم تعریف میکردن.»
به او گفتم: «ما داخل مدرسه فلسطین یه روند داریم؛ افراد اول روایت رو میخونن و میشنون، بعد خودشون راوی میشن و برای بقیه روایت میکنن. بعد هم برمیگردن و تجربههای روایتگریشون رو تعریف میکنن. شما هم میتونید همین کار رو انجام بدید.»
گفت: «من بلد نیستم.»
گفتم: «بالای نقشه یه کیوآرکد هست. کافیه اسکنش کنید، روایت کامل رو گوش بدید و بعد برای همکارها و خانوادهتون تعریفش کنید.»
از روایت خیلی استقبال کرد و در آخر گفت: «انشاءالله روایت رو کامل میخونم و گوش میکنم و بعد برای بقیه هم تعریفش میکنم.»
آخر کار هم گفتم عکس بگیرم از نقشه که روی پیشخوانه، گفت نه از خودم بگیر، باید آماده بشیم برای جنگ، من از کسی یا چیزی نمیترسم.
- #فتح_شهر
۲ هفته پیش
