روایت گری
سلام من با خودم گفته بودم که اگر خانم سلطانی نباشه من روایتگری نمیکنم به خاطر اینکه استرس داشتم و میترسیدم اشتباه جملاتم رو بگم تا اینکه اسمم رو صدا کردن آن لحظه ترس به من غلبه کرده بود تا اینکه دیدم خانم سلطانی از سمت خانم معلم ها به سمت من میآید نمیدونم چی شد ولی هرچه که شد خوشحال بودم به خاطر اینکه خانم سلطانی پیشم بود و من تنها نبودم من که پیش خانم سلطانی بودم اسم چند دختر دیگری را هم بوردند آنها برای مراسم آماده شده بودند که سرود رو بخوانند سرود زیبایی بود وقتی سرود تمام شد اسم چند دختر دیگر را هم بردند آنها برای نمایش آماده شده بودن نمایش خیلی خیلی زیبا بود ن میدونستم بعد از نمایش نوبت من هست من داشتم با خانم سلطانی وایت رو مرور میکردم که نکنه وسط اجرا اشتباهی رخ پیدا کنه وقتی که رفتن جلوی پرده با نام و یاد خدا روایت رو شروع کردم باورم نمیشه تمام بچههای مدرسه به حرفهای من و نقش دقت کرده بودند و در آخر از چند نفر از بچه ها سوال کردم چون بچه ها خوب گوش دادن خوب هم جواب دادن .من این روایت دومم بود و به این باور کردم که خدا و نقشه کار خودشان را کردند من از جایی شروع کردم که به معلم خودم گفتم لطفاً بزارید توی کلاس برای بچهها ی کلاس خودمان روایت کنم و معلم با ذوق شوق گفت حتماً شاید در اولین روایت من استرس و اضطراب بیشتر ولی معلم من با آن کارش توانست که توی این کار پیشرفت کنم و بتونم جلوی تمام مدرسه روایت بکنم در این مسیر خانم سلطانی و معلمم خیلی به من کمک کردند تا من بتوانم اعتماد به نفس لازم را به دست بیارم
امروز


