**اگر امروز به نقشهی جهان نگاه کنیم، چه میبینیم؟
**طبیعتاً کشورها را میبینیم.
ایران، چین، هند، روسیه، ترکیه، عراق، عربستان، مصر، اروپا، آمریکا...
مرزها کشیده شدهاند و هر قطعه، یک اسم دارد.
اما اگر هزار سال پیش، یا دو هزار سال پیش، به جهان نگاه میکردیم، این نقشه را نمیدیدیم.
کشورهای امروزی هنوز وجود نداشتند.
جهان را جور دیگری میشناختند.
مردم جهان، قبل از اینکه به اسم کشورهایشان شناخته بشوند، به شرقی یا غربی یا ساکنِ میانه بودن شناخته میشدند.
یعنی جهان، فقط شرق و غرب نبود؛ بلکه در میان این دو، یک سرزمین بزرگ قرار داشت که اتفاقاً از همه اهمیت بیشتری داشت. حالا ممکن بود در افسانه ها و اسطوره ها وفرهنگهای مختلف اصطلاحات دیگری بکار برده می شد. مثلا سرزمین تور در شرق و روم در غرب و در میانه، ایران
اما این اسم برای فهم تاریخ خیلی مهم است:
سرزمین میانه.
سرزمین میانه یعنی چه؟
یعنی سرزمینی که بین شرق و غرب قرار گرفته و اگر بخواهی از یک سوی جهان به سوی دیگر بروی، دیر یا زود باید از دل آن عبور کنی.
اسم این سرزمین، مدتی در تاریخ ایران بزرگ بوده است. بعد، در هزار و چهارصد سال اخیر، به علت اینکه همه ساکنان آن اسلام را انتخاب کردند، دارالاسلام شناخته می شود و تا به امروز هم این نام ادامه دارد، یعنی در ورای همه نامگذاریهای، امپراطوریها و اسامی کشورها، به آن جهان اسلام میگویند.
در خصوص این جغرافیا، یک واقعیت جالب وجود داشت:
اگر چین بخواهد با مدیترانه تجارت کند، راهی لازم دارد.
اگر هند بخواهد با غرب ارتباط داشته باشد، راهی لازم دارد.
اگر اروپا بخواهد به شرق برسد، راهی لازم دارد.
و این راهها باید از جایی عبور کنند.
جایی که حدود 120 سال پیش یک در طلیعه شکل گیری علم جدید جغرافیا به آن سرزمین پنج دریا گفته شد: سرزمین خشکی که در میانه 5 دریای مازندران، سیاه، مدیترانه، سرخ و مکران محصور بود.
شرق و غرب این جهان از طریق جاده ابریشم به هم وصل می شد. اما، وقتی درباره راه ابریشم حرف میزنیم، نباید فقط یاد چند کاروان شتر بیفتیم.
چون راه ابریشم، فقط یک جاده برای حمل ابریشم و دیگر کالاها نبود.
راه عبور کالا بود.
اما راه عبور دانش هم بود.
راه عبور فرهنگ هم بود.
راه عبور خبر هم بود.
راه عبور سیاست هم بود.
آدمها در این مسیرها حرکت میکردند و شهرهایی که سر راه بودند، تبدیل به محل تعامل تمدنها میشدند.
یعنی اگر امروز فرودگاه بینالمللی را محل ملاقات آدمهای جهان میدانیم، آن روزها کاروانسراها و شهرهای میانی چنین نقشی داشتند.
سرزمین میانه، در چنین جهانی، چهارراه و کاروانسرای همه کاروانسراها بود.
همسایه شرق بود.
همسایه غرب بود.
راه شمال و جنوب هم از اطرافش عبور میکرد.
پس اگر بخواهیم خیلی ساده بگوییم، این منطقه چیزی شبیه چهارراه بزرگ جهان قدیم بود.
این چهارراه بودن، برای اهلش یک نعمت بزرگ بود. اما یک ماموریت هم بود.
و خطرهایی هم همیشه داشت:
فرض کنید وسط یک چهارراه بزرگ ایستادهاید.
و شما رهبری این چهارراه را بر عهده میگیرید.
دانشگاه میزنید، تجارتخانه میزنید، کتاب و شعر و هنر و زبان شما، برای همه طرفین، یک چهارراه ارتباط با شرق و غرب میشود.
و اینطور، شما جایگاه ویژه و شخصیت مهمی پیدا میکنید.
پس فکر کنید اگر یکی از همسایگان قوی بشود، حتما با خود خواهد گفت که:
«چرا من فقط از اینجا عبور کنم؟ چرا خودم صاحب این چهارراه نشوم؟»
آن وقت داستان عوض میشود.
و مثل اسکندر مقدونی یا چنگیزخان و تیمورخان، به این منطقه حمله میکند.
این یکی از مسائل همیشگی سرزمین میانه بوده است.
هر وقت قدرتی در شرق یا غرب، آنقدر بزرگ شده که احساس کرده میتواند بر جهان مسلط شود، فوراً متوجه شده است که اگر تسلطی جهانی میخواهد، از هیچ نقطهای از جهان نمیتوان جهان را اداره کرد، الا از این چهارراهِ در میانه جهان!
چون برای رسیدن به مرکز شبکه، باید این چهارراه را کنترل میکرد.
به همین دلیل بود که اسکندر از غرب آمد.
قرنها بعد، مغولان از شرق آمدند.
هر کدام، با فاصلهای بسیار زیاد در تاریخ، یک رؤیای مشترک داشتند:
رسیدن به این سرزمین و گرفتن قلب نظم جهانی.
یک چالش درونی و فکری هم این سرزمین همیشه داشته:
اینکه: «ما مرکز جهانیم»
یا: «ما میانه جهانیم.»
این دو جمله شبیه هم به نظر میرسند، اما اصلاً یکی نیستند.
اگر بگویی «من مرکز جهانم»، ممکن است نتیجه بگیری که همه جهان باید برای من کار کند.
اما اگر بگویی «من میانه جهانم»، وظیفه دیگری پیدا میکنی.
میگویی:
من باید شرق را به غرب وصل کنم.
باید واسطه باشم.
باید امنیت راه را حفظ کنم.
باید اجازه بدهم ملتها با هم ارتباط داشته باشند و شاهد صادق و امینی برای ارتباط آنها با هم باشم و کانون انتقال کرامت و برادری در کل جهان بشوم.
باید از موقعیتی که دارم، برای پیوند دادن جهان استفاده کنم؛ نه برای بلعیدن جهان.
این تفاوت، در روایت سرزمین میانه بسیار مهم است.
چون پادشاهان و صاحبان امپراطوریها کسانی بودهاند که میخواستهاند این منطقه را مرکز جهان کنند.
و انبیاء الهی ــ البته میدانید نام دیگر سرزمین میانه، سرزمین انبیاء هم هست ــ انبیاء الهی هم دنبال این بودهاند که مردم این منطقه، اینجا را میانه جهان بدانند و خودشان را امت وسط و امین جهانیان فرض کنند.
و در این منطقه دولت کریمه راه بیفتد تا کل جهان بتواند رابطه کریمانه و برادری را، به عنوان راه درست زندگی، انتخاب کند.
یک خصلت مهم در دنیای قدیم وجود داشت که باعث میشد کسی نتواند سرزمین میانه را دور بزند. آن هم این بود که:
همه چیز روی خشکی میچرخید.
اصل راهها زمینی بودند.
بنابراین کاروانهای بزرگی که از شرق به غرب حرکت میکردند، زمینی بودند.
علت هم این بود که کشتیها با نیروی آب، که شش ماه از سال شرقی بود و شش ماه غربی، حرکت میکردند و نهایتاً میتوانستند با پارو، کمی کشتی را تغییر جهت بدهند.
لذا کشتیها کوچک و برای مسیرهای کوتاه و تعداد دفعات محدود در سال بودند.
تا اینکه یک روز، اتفاقی افتاد که قواعد بازی را عوض کرد.
آدمهایی از اقیانوسها و مسیرهای مخوف غرب، خلاف جهت فصلی آبهای آزاد، وارد سواحل ما شدند!
و با توپ و باروت با ما جنگیدند تا سواحل و جزایر دریایی را فتح کنند.
و اصلاً هم دنبال ورود به عمق سرزمین خشکی نبودند!
آن روز، شاید هیچکس نمیدانست که یک تمدن جدید دارد متولد میشود.
تمدنی که قرار بود کل تمدن مبتنی بر خشکی را کنار بزند.
و از آن روز، قصه ما وارد مرحله تازهای میشود.
و یک نسخه جدید از مناسبات تمدنی آغاز شود!